+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:23 توسط آشنا |
از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم
ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن
بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام
بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم
من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است
زندگی یعنی عشق
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:38 توسط آشنا |
چي مي شد انسان اون كسي رو كه دوس داره بهش برسه؟
خدايا تو چطور ساليان سال شاهد اشكهاي سوزناك من شدي و سا كت موندي؟
خدايا تو كه از هر سري آگاهي , پس ميتونستي مانع عشق من شي و اون كسي
كه مطلق به من نيست سر راهم قرار ندي!!!!!
خدايا من چيكار كرده بودم كه اينجوري بايد مي سوختم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعضي وقتا آنقدر از دست اين دلم عذاب مي كشم كه مي گم كاش قلب انسان
مثل پاي انسان بود اونوقت من پامو مي بريدم تا بلكه بتونم يه نفس عميق تو زندگيم بكشم
خدايا من چه گناه بزرگي رو مر تكب شده بودم كه دل دادي ولي دلدار ندادي؟
خدايا حالا نمي شه اين دلو از من بگيري؟
هر شب در سكو ت شب دوستان دوربرم جمع مي شن اين دوستان با وفاي من
غمهام , اشكهاي چشمام وتنهاييم هستند آره اينا منو هيچوقت تنها نمي زارن
اينا خيلي با وفا تر از يه معشوق هستند.
خدايا باز راضييم به رضاي تو .
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:7 توسط آشنا |
زندگي چه زيباست وقتي عاشقانه زندگي كني
وقتي انسان عاشقانه زندگي مي كنه در نتيجه به همه چيز در زندگي عاشقانه نگاه مي كنه
در كل رنگ زنگي براش عوض مي شه دلش مي خواد از لحظه لحظه هاي زندگيش خوب
استفاده كنه دلش مي خواد صبح كه از خواب بيدار مي شه بببينه كه همه مثل اون دارن به
زندگي عاشقانه نگاه مي كنن
البته در جهان مادي يه كم اين تصور دشوار به نظر مي ايد ولي غير ممكن نيست
كافيست انسان حقيقت زندگي را در يابد
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:19 توسط آشنا |
چنان دل كندم ازدنيا كه شكلم شكل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگم تماشايست
مرادراوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن
دوروغين بودم ازديروزمرا امروزحا شا كن
دراين دنيا كه حتي نمي گريند به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذراز اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم وهستم
دلم چون دفترم خاليست قلم خشكيده دردستم
گره افتاده در كارمبه خود كرده گرفتارم
بجزدرخودفرورفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتن مرابا خود رها كردن
همه خود درد من بودن گمان كردم كه همدرداند
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:31 توسط آشنا |
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند
خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من
خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:57 توسط آشنا |

روزي كه با توآشنا شدم فكركردم پايان غم وغصه فرا رسيده
روزي كه باحرفات برام اميدواري مي دادي فكر كردم كه ديكه پايان شب سياه رسيده
روزي كه به من گفتي تو دنياي مني من چه صادقانه باورت كردم
روزي كه به چشمهايم خيره شدي وبانگاهي آرام بخش به روم خنديدي
احساس كردم دنيا داره به روم مي خنده ولي غافل از اين كه پشت تبسم زيبا
يك دل بي رحم دلي از سنگ قايم شده كه فقط به فكره خودخواهيياشه
نمي دونم چطور دلت ا و مد يه دل شكسته رو دوباره بشكني؟
من فقط موندم كه چرا از اين دل تيكه تيكه شده ي من دست ورنمي دارين؟
مگه من چه گناهي كردم كه اینقدر بايد بسوزم
دوس دارم يكي پيدا بشه بگه كه تو اين كار و كردي ولي مطمعن هستم
كسي پيدانخواهد شد
چون من بجز محبت كردن كار ديگه ي بلد نيستم!!!!!
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:30 توسط آشنا |

سرزمين های دوررانمی شودهمانند كيها ن های فيزيكی تجربه كرد
زيراادمی تابه حدی جزوجهان فزيكی شده است كه قادر نيست انچه را
كه خودهست ببيند درواقع اوبه شكل گرفتن آن كمك می كند زيراكه
او همانطوركه هميشه بوده است بازيگری است دريك نمايش كه به
تناسب زندگی درونش كه از مجراهای گوناگون وقايع به ظهور ميرسد
تنوع می پذيرد. وضعيت های نفسانی او نبايدبطورصرف اتفاقی
محسوب شوندكه درجهت تمايلات شخص اومطرح می شوندو
هستی نسبت بدان بی تفاوت باقی می ماند.هرگز! چون او هم
سفيرروحي خواهد شد


+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:8 توسط آشنا |
هويت , عنصر فوق العاده عجيبی است
که انسان بيش از نيمی ازعمرش راصرف ان می کند. او با همه چيز تعيين هويت می کند. با آننچه می گويد,هر آنچه احساس می کند ,هر آنچه به آن اعتقاد دارد,چيزهايی که بدانها اعتقاد ندارد,آنچه آرزو می کند,آنچه آرزویش را ندارد و کلا,با جاذبه ها
ودافعه ها به درون وبيرون اين هويت را ترسيم می کند .مادامی که در وضعيت خواب قرار دارد همه چيزدرزندگی اورا جذب مينمايد وتوان جداشدن ازعقايد,احساسات يا موضوعی که مجذوبش کرده است را ندارد.بشربا قرار گرفتن در قالبی که آن را هويت خود می داند,قادر به احراز ديدگاه بی طرفانه نسبت به موضوعاتی که اين هويت را برايش تعيين می کنند نمی باشد
او حتی با کوچکترين چبزی جبهه می گيرد وبدين ترتيب خويشتن را در برابرواکنش های محيطی جبری اش نفوذپذير می نمايد وبه دست خود,خويش را آزرده می سازد ,درست همانند عوارض چهارگانه دروغ,تفکر,بروز احساسات ومنفی و پرحرفی.
بر او محرز می شود که همه اينها تجلياتی منشعب از هويت هستند واگر می توانست از شر هويت خلاص شود,از بسياری از عوارض احمقانه وبيهوده نجات می يافت افسوس که نمی داند,هويت باعث استهلاک ساختار فيزيکی وذهنی می شود.


+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:45 توسط آشنا |
دل من تشنه ي درياست خدا مي داند
عاشق ساحل زيباست خدا مي داند
گرچه در شهر بجز سنگدلي پيدا نيست !
عشق ، گم واژه ي پيداست خدا مي داند
هر كجا طرح لب خاكي ما لبخند است
مهرباني همه آنجاست خدا مي داند
تو بخوان شعر و غزل ريز به آغوش دلم
شعر تو فاتح دنياست خدا مي داند
عشق اين واژه ي تكراري امروزي پوچ
پاسخ پرسش فرداست خدا مي داند
گرچه در قلب كوير همدم خورشيد شدم
دل من تشنه ي درياست خدا مي داند


+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:44 توسط آشنا |